سروده مجنون در حق مردانقم

مرداناغیم اولوب آنا وطنیم

کیم دیر سنین حققین دانا وطنیم

عشقینده قوی "مجنون" یانا وطنیم

آنام سنده سن آنامسان وطنیم

سن ییخیلماز بیر قالامسان وطنیم 

ادامه نوشته

چگونه فکرمان را تغییر دهیم؟

-         سه نیروی عمده اطلاعات،تکنولوژی و رقابت ، نیرو محرکه تغییر هستند

-         دو رکن ارزشمند زمان و دانش که پدیده تغییر در قالب اینها ،اساسی صورت می گیرد

-         بقولی : 

فکر بکارید و عمل برداشت کنید

عمل بکارید و عادت برداشت کنید

عادت بکارید تا منش برداشت کنید

منش بکارید تا سرنوشت خود را مقدر سازید

-         وقت شناس باشید

-         ارزش زمان را بدانید(زود سر کار بیائید،موقع غذا خوردن هم کار کنید،دیرتر از دیگران از کارتان بروید)

-         خلاق باشید

-         از امکانات موجودتان بهره ببرید

-         بجای بهانه جوئی کاری را شروع کنید

-         برای شروع کاری منتظر فرصت مناسب،سرمایه بزرگ نباشید

-         برای رسیدن به فردای بهتر،از تردیدهای امروز هراس نکنید

-         راههای موفقیت را شناسائی کنید

-         بدانید که هیچکس بهتر از شما نیست

-         احساسات منفی را از خودتان دور کنید

-         هر چه را نیاز دارید بیاموزید

-         آموخته های خودتان را بکار ببندید

-         فکر نکنید شما در مانده هستید و یا چنین آفریده شده اید

-         فکر نکنید نمی توانید و یا گیر افتاده اید

-         راحت طلب نباشید و کوشا باشید

-         دو عامل جهل و ترس ،دشمنان اصلی ترقی هستند از خودتان دور کنید

-         برای غلبه بر ترس و جهل ،کسب دانش و اطلاعات لازم است تا اعتماد به نفس پیدا کنید

-         بدانید که افزایش دانش و مهارت ،فکر را تغییر می دهد و شما را توانمند می کند

-         پاد زهر ترس و جهل ،آرزو ،میل ،اطلاعات و دانش است

-         باید مسئول باشیم و بدانیم که می توانیم و کسی مسئول پیشرفت ما نیست

-         نباید منتظر کسی بمانیم تا ما را راه بیندازد ما باید هدف را طراحی کنیم

-         ذهنمان را باید از شکست،ترس،جهل ومنفی نگری پاک کنیم این یعنی تغییر فکر

-         باید باور کنیم که می توانیم ،برای خلاقیت و رسیدن به هدف خلق شده ایم

-         باید مثبت گرا باشیم و ذهنمان را از ایده های منفی پاک کنیم

-         انتظارات قابل حصول داشته باشیم و برایش برنامه داشته باشیم

-         جذابیت لازم را داشته باشیم و از دیگران در جهت موفقیت خودمان بهره ببریم

-         مهربان باشیم و تفکر گروهی داشته باشیم

-         بر ذهن و فکرمان کنترل داشته باشیم و برای هدفمان مصمم باشیم

-         در هر جائی که هستید باید شروع کنید و لحظه ای را از دست ندهید

-         هدفهای عالی و بزرگ برای خودتان داشته باشید

-         برای شروع و پیشرفت بهانه نیاوریم

-         بهانه ما را با شکست مواجه می سازد

-         بجای بهانه جوئی دلیل برای توفیق بیابیم

 برای تغییر دادن زندگی :

درونتان را تغییر دهید

ذهنتان را تغییر دهید

منفی فکر نکنید

بهانه نیاورید

از همین جا و حال شروع کنید

با کمترین امکان شروع کنید

رویاهای بزرگ داشته باشید

به یک رهبر تبدیل شوید

هدفهای خودتان را مکتوب کنید

برنامه داشته باشید

آموزش ببینید

متوقف نشوید

مسئولیت کارتان را به عهده بگیرید

به جای بهانه تصمیم بگیرید

جایگزین کردن شعار می توانم به جای نمی توانم

 راندن ترس و جهل

بالا بردن دانش،اطلاعات،مهارت

آموختن و تمرین کردن

آرزوی بزرگ و مناسب داشتن

گل سرخی برای محبوبم

امروز در کوچه های تنهائیم قدم می زدم و یادداشتهای گذشته ام را در لابه لای خاطراتم مرور می نمودم این داستان مجددا" مرا به خودش جذب کرد سیاست نیست که ایرادم بگیرند داستانی است در بوستان علم و اندیشه ،اندیشه زیبا نگریستن و بهتر فهمیدن ،می گوئید نه لطفا" با من همراه باشید:

" جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .
از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود, اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد . دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد: "دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"
جان " براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند . هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد .
"
جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد . به نظر هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد :
"
زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد . من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت " ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ " بي‌اختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند
دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد .
او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود , اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود , دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم .
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .
من " جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است !
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .

اصول  مدیریتی در ایران

نقل از سایت تابناک
















آقبلاغ  

روستای آقبلاغ که در دهستان ازومدول شمالی به مرکزیت روستای تخمدل از بخش مرکزی ورزقان می باشد و به آقبلاغ سفلی نامیده می شود که هیچ تناسبی هم با پسوند سفلی ندارد چرا که آقبلاغ دیگری که در دهستان آقابابا فرامرزی تمرکز یافته است هم جهت و همسایه با این روستا نمی باشد و مامورین بیسواد و گاها" بی انگیزه جغرافی نگاران رژیم سابق اینگونه نامگذاری را در حق مناطق روا داشته اند

آقبلاغ یکی از روستاهای بزرگ شهرستان ورزقان است آق یا آغ که در زبان ترکی به معنی سفید است نشانگر باطن پاک و صمیمی اهالی شریف آغبلاغ می باشد و یا اینکه مثلا" در قدیم این محل دارای چشمه های زلالی مثل کددا چشمه سی(کدخدا چشمه سی)،مهدی خان یا مسجد چشمه سی،حاج محمد حسینخان چشمه سی،دره چشمه سی،آخوند چشمه سی و...  بوده که به علت جریان آب چشمه های مذکور در بستر خود که از سنگریزه های ریز آهکی تشکیل شده بود و در نتیجه آن جریان، منظره سفید رنگی را ایجاد می کرده است که شاید به همین جهت به این روستا، صفت آق بلاغ  داده شده است و یا اینکه حاکمانی به همین نام و یا مشابه آن در این منطقه حکومت رانده اند که نام این روستا نیز به این اسم اشتهار یافته است  به همین نام روستاهای متعددی در سراسر کشورمان دایر بوده و برای آق بلاغ و آقبلاق ،داستانها و ماهنی های مختلفی ساخته و پرداخته شده است که در فرهنگ عمومی دیارمان از جایگاه ویژه برخوردارمی باشد و یکی از این آهنگها هم در دستگاه قره چی ایفا می گردد که بسیار غم انگیز است من فعلا" در این رابطه قضاوتی ندارم و فقط گذرا به موضوعی دیگر می پردازم

اهالی آن ضمن اشتغال در کشاورزی ،دامداری و... در صنعت چوب هم ید طولائی داشته و شهره خاص و عام هستند زمانی که من در روستای مردانقم بچه ای بیش نبودم مرحوم حاج قهرمان با دوستانش به روستای ما آمده و با مرحوم دایی حسن و ... موشار کشی می کردند و از این طریق نیز، صمیمیتی ما بین روستاهای دیزمار با روستاهای ازومدول ایجاد شده بود

آقبلاغ بزرگ، روستای با فرهنگ و دانش دوستی است که تحصیل کرده های آن در داخل و خارج از کشور از مشاهیر منطقه قراداغ می باشند یادم نمی رود چندین سال قبل از انقلاب وقتی که در مردانقم در یوخاری باغ(باغ پدریمان) مشغول استراحت بودیم گروهی به سرپرستی آقای دکتر انصارین به روستایمان آمده و یک بیمار خاص را که از روستای کیغال به مردانقم مهاجرت کرده بود تحت درمان قرار دادند او و همکارش با پای پیاده از طریق ازومدول به مردانقم راهی شده بودند و امروزها در این رشته از آن ایثارها شاید کمتر دیده شود

در روستای مذکور همه اقوام و عشیره ها با هم صمیمی بوده و مثل یک روح در بدنهای مختلف زندگی می کنند مسجد بازسازی شده آقبلاغ که در منطقه نمونه است نشان از خدا دوستی باطنی و عملی آنها داشته و وجود علمای باسواد و متعهد محل باز حکایت از خداشناسی اهالی شریف و متدین محل دارد

روز جمعه دفتر خاطراتم را ورق می زدم که به این مطلب برخورده و عاطفه و احساسات درونیم به من حکم کرد که اشاره ای به این مطلب داشته باشم : زمانی که اهالی روستای با فرهنگ آقبلاغ از بابت آب آشامیدنی در تنگنا قرار گرفته بودند به اینجانب و مسئولین ذیربط مراجعه و جملگی موظف شدیم که از مراجع ذی ربط دولتی این مهم را پیگیری نمائیم اهالی چنان در اجرای این پروژه تاکید داشتند که کارگزاران مردم دوست دولت سید محمد خاتمی بر خود وظیفه می دانستند که خارج از چهار چوب اختیاراتشان هم در خدمت اهالی بوده باشند رئیس آب و فاضلاب ورزقان جناب محمدیان این وظیفه را بر عهده گرفت و اهالی هم نهایت همکاری را ایفا نمودند تاکید می کنم که بدون همکاری شبانه روزی اهالی آن پروژه عملیاتی نمی شد

قرار شد این پروژه با شناسائی منابع آب قابل شرب ،به اجرا در آید درست است که سد آقبلاغ که دستورش را وزیر وقت دولت اصلاحات صادر کرده بود و در حال اتمام مطالعه بود و برای آب شرب روستا هم منظور گردیده بود ولی نمی توانست عطش روستائیان را بفوریت خاموش نماید(امیدوارم بعد از اتمام این سد ،آب شرب دائمی اهالی محترم از این طریق تامین گردد)

ولذا با راهنمائی روستائیان از بالاترین محلی در روستا نسبت به حفر چاه دستی اقدام شد و روزی که در حال بازدید از روستا بودم مژده داده شد که حفاران موقع حفاری به جریان آب زیر زمینی برخورد کرده اند که صدای جریانش، تا سطح زمین هم شنیده می شود و این امر موجب شد تا وارد چاه شده و از نزدیک مسئله را مشاهده کنم و لذا علی رغم ممانعت اهالی وارد زیر زمین شده و از بغل بریهای سنگهای بزرگ آهکی عبور کرده و به نزدیکی آب در حال جریان رسیده و از الطاف خداوند متعال نسبت به بندگان صالحش، سپاسگزاری نمودم  آب در حال جریان از میان تخته سنگهای آهکی احتمالا" دوران دوم زمین شناسی که عمرشان به بیش از 135 میلیون سال می رسد عبور کرده و در پائین دست، وارد جریانهای زیر زمینی دیگر می شد و همچنین آب چشمه های روستا هم از همین طریق تغذیه می گردید علی رغم اینکه با پمپاژ آب از آن چاه،آب چشمه های روستا به حداقل می رسید ولی باز کمترین اقدام در مقابل درخواست روستائیان محترم در آن فصل از سال می بود  امیدوارم که مشکل اهالی شریف آقبلاغ و دیگر روستائیان در تمامی زمینه ها برطرف شده باشد

این خاطره در کنار سایر خاطراتم از سرزمین تاریخ ساز،فرهنگ آفرین ،قهرمان پرور شهرستان ورزقان(کل مناطق) که تاج پر افتخارسرزمین پهناور قراداغ(قره داغ) از دریای خزر گرفته تا سرزمین بالکان تداوم داشته و دارد هرگز از ذهنم فراموش نمی شود چرا که شوق و ذوق اهالی محترم و شریف آقبلاغ  در همراهی مسئولین ،برای توسعه مناطق شان مثل سایر اهالی شهرستان،در گذشته ها و حال ،وصف ناپذیر بوده و هست امروز شاید این نوشته ها برای عده ای بنوعی کهنه شده باشند ولی نباید پنهان کنم که همیشه برایم تازگی داشته و شیرین کامم خواهند ساخت

(اجازه بدهید من هم با شما اهالی شریف در لذت بردن از واژه تاریخی و افتخار آفرین شهرستان ورزقان، شریک بوده باشم چرا که پاسخی بر همه گلایه ها ،تلخیها و ناکامی های  گذشته  منطقه می باشد)

به قول معروف اصلین ایتیرن حرام زاده دیر- یاشاسین ائلین دوشونان اینسانلاری

دیدار از روستای آقابابا فرامرزی

روز جمعه 28 بهمن 90

امروز همراه آقای قادر ایازی و پسر مهربانش علی آقا از تبریز برای زیارت پدرشان حاج احمد آقا که مدتی برایش مثل سایر دوستان اسباب دردسر بوده ام به روستای آقابابا فرامرزی رفتیم روستائی که زمانی مرکزیت روستاهای اطراف را داشته است و هم اکنون هم مرکز دهستان سینا می باشد خوانین این روستا مثل مرحوم نصیر سلطان از نفوذ بالائی در منطقه برخوردار و مورد احترام اهالی نیز بوده است می گویند وسط روستا و کوچه های آن سنگ فرش بوده و چند مغازه نیز در آن روستا فعالیت داشته است گویا نصیر سلطان می گفته من تا تبریز روی خاک خودم حرکت می کنم و منتی به اشخاص و خوانین دیگر ندارم این مطلب نشانگر وسعت اراضی خوانین آن زمان فرامرزی بوده است

با قادر آقا که انسان فهیم و اهل علم و ادب هستند از سال 1366 آشنا شده ام همنشینی با ایشان برای انسان آرامش بخش بوده و روح هم قطاران را محبت و مهربانی می بخشد او در سرودن اشعار لطیف و خاطره انگیز ،ظرافت ویژه ای داشته و برای دوستانش، مرد با وفا محسوب می شود

به هر حال در منزل سابقش، ریش سفیدمان را ملاقات کرده و در سنین 90 سالگی بسیار شاداب و سر حال یافتیم حیاط همان حیاط و باغچه هم همان باغچه بود که نشان از تفکر خوب روزگاران گذشته داشته ،فقط با یک تفاوت که دیگر از کندوهای عسل خبری نیست دوستان می گفتند که او اصلا" نمی تواند در شهر ماندگار شود و وقتی کارش از شهر به  تمام می رسد بلافاصله عزم ده کرده و بر آغوش طبیعت بر می گردد نمی دانم که آغوش طبیعت بگویم و یا آغوش خاطره ها و مهربانی ها و شاید او بر طبیعت خاطره ها و عاطفه ها بر می گردد و او هم عاشق صمیمیتها ،پاکیها،صداقتها و ... روستا می باشد

با دوستان مفصل گپ زده و ساعت 17 از محفل گرمشان خداحافظی نموده و راهی ورزقان شدیم

موقع عبور از ورزقان با جمعی از شهروندان دیدار کردیم که برایم ارزشمند بود چرا که هنوز محبتهای گرم اهالی نسبت به من به سردی نگرائیده است و شاید کمی هم که شده از دوستیهایم هنوز در گوشه ای از دلهای مهربان و قدرشناس ورزقانی ها جا داشته و آنها را پاک نکرده اند ورزقان و خاروانا برایم الگوی بهترین محبتها ، عاطفه ها ، صمیمیتها و دیگر علایق مثبتی است که تا زنده ام از این ثروت ملی حراست خواهم کرد از اینکه دوستان این دیدار را ترتیب دادند بینهایت تشکر کرده و مباز هم مدیونشان خواهم بود

شش منشا سرپیچی از فرمان الهی

حدیث:

رُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ (عَلَيهِ السَّلَامُ) قَالَ:

إِنَّ أَوَّلَ مَا عُصِيَ اللَّهُ بِهِ سِتٌّ حُبُّ الدُّنْيَا وَ حُبُّ الرِّئَاسَةِ وَ حُبُّ الطَّعَامِ وَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ النَّوْمِ وَ حُبُّ الرَّاحَةِ.[1]

 

ترجمه و شرح:

 

روايت از امام صادق(صلوات الله عليه) منقول است كه حضرت فرمودند: سرآمد اموري كه موجب مي‏شود انسان از فرمان الهي سرپيچي كند و نسبت به خداوند ‌گناه و عصيان كند، شش مورد است. يعني اين شش مورد سرآمد هستند؛ نه اين كه موارد ديگر موجبِ گناه نمي‌شود. اينها غالباً‌ سرآمد هستند. گناهانی كه از انسان سر مي‏زند، ‌منشأش غالباً يكي از اينها است.

 

اول: حبّ الدنيا؛ پول دوستي. اين موجب مي‏شود كه نه حرام سرش بشود نه حلال. لذا موجب عصيان مي شود. دو نوع گناه داريم كه يكي از آنها ترك واجب است؛ خودِ ترك واجب هم گناه است. پول دوستي منشأ گناه مي‏شود

دوم: حبّ الرئاسة؛ جاه طلبي، ‌رياست طلبي. اين هم منشأ گناهان و معاصی دیگر مي‏شود. (قابل توجه دیکتاتوران عرب که یا سقوط کرده اند و یا در نوبتند و عربی را بهتر از همه می دانند)

 

سوم: حبّ الطعام؛ «ابن البطن»، یعنی كساني كه به اسارت شكم مي‏روند. این هم منشأ گناهان بعدی می‏شود.

 

چهارم: حبّ النساء؛ منظور «ابن الفرج» است. مراد از حبّ النساء شهوت جنسي است.

از آن طرف، حبّ الطعام‌ به تعبير ما شهوت بطني و شكم پرستي است، از اين طرف هم شهوت جنسي را مطرح می‏فرماید كه از اين دو  تعبير مي‏شود به «ابن البطن و الفرج». اينها اسيرند و به اسارت شكم و شهوت جنسي‏شان درآمده‌اند. اين منشأ مي‏شود براي گناه.

 

پنجم: حبّ النوم؛‌ يعني كساني كه خيلي مقيّدند به خوابيدن. اينها هم به معصيت مي‏افتند. يك سنخ معاصي هست كه ‌منشأش حبّ نوم و خواب است. صبح نماز صبحش قضا مي‏شود، براي چه؟ چون مي‌خواهد بخوابد.

 

ششم: حب الراحة؛ یعنی راحت طلبي. این هم منشأ یک سنخ از معاصی است.

 

يك رشته هست كه همه اين شش مورد را به هم پيوسته مي‏كند و آن «حُبّ» است. «حبّ الدنيا»،‌ «حبّ الرئاسة»‌،‌ «حبّ الطعام»،‌ «حبّ النساء»، ‌»حبّ النوم»،‌ «حبّ الراحة». همه اینها مثل دانه‏هاي تسبيحی در یک نخ هستند و آن نخ تسبیح، همین «حبّ دنيا و امور مادّي» است. لذا همه اینها مربوط به هم هستند. تعلّق به اين عالم مادّه است كه انسان را به گناه مي‏كشاند. اين اگر نباشد، هيچ وقت گناه سر نمي‏زند و ‌واجب هم ترك نمي‏شود.[2]

مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!

پانزده روز پیش از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شده و با تضرع از آقا علی‌ بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفیق شهادت را نصیبش کند و سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.
کد خبر: ۲۲۶۵۵۱
تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۷:۳۴

  25 بهمن، سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشوراست؛ سرداری که به بسیجی بودنش افتخار می‌کرد. او علمدار سپاه اسلام بود که همانند علمدار قهرمان کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع‌) داغ برادر دید و سپس خود به شهادت رسید.

مهدی، افتخار خداوند  شد 

از سی ام فروردین 1339 تا 25 بهمن سال 1363 دوران مقدس و شگفتی بود که بار دیگر خداوند به یکی از بهترین بندگان خویش مباهات کند و برای چندمین بار، فرشتگان خویش را مورد خطاب قرار دهد که «انی اعلم ما لا تعلمون».

مهدی افتخار خداوند شد؛ بنده‌ای که فرشتگان را به حیرت واداشت.

او در یکی از نوشته‌هایش آورده بود: خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت.
مهدی پاک بود همچون آب و مهربان همانند نسیم. در هوای کمال می‌رویید. در فضای مسجد وقرآن قد می‌کشید.

روزی که مهدی کوچک اشک ریخت

به درمان درد مستمندان می‌اندیشید. ستم را طاقت نمی‌آورد. روزی از مدرسه به خانه می‌آید، در حالی كه گونه‌ها و دست‌های سرخ و كبودش، حكایت از عمق سرمایی می‌كند كه در جانش رسوخ كرده است‌. پدرش همان شب تصمیم می‌گیرد كه پالتویی برایش تهیه كند‌. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می‌رود‌. غروب كه از مدرسه برمی‌گردد با شدت ناراحتی‌، پالتو را به گوشه اطاق می‌افكند‌. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او می‌نگرند، و مهدی در حالی كه اشك از دیدگانش جاری است‌، می‌گوید: چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالی‌كه دوست بغل‌دستی من در كنارم از سرما بلرزد؟

من هم با مهدی به جنوب رفتم

 در برابر ظلم ایستاد. در دوره سربازی با پیروی از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره)‌ ـ در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود ـ از پادگان فرار و مخفیانه زندگی كرد. از راه نورانی امام و رهبرش دست نکشید و تا صبح پیروزی نهضت از پای ننشست. با هجوم دشمن متجاوز همانند کوه ایستاد و دیگران را به ایستادن فراخواند و حتی مهر همسر و فرزند و خانواده او را از فداکاری باز نداشت.

همسرش می‌گوید: ازدواج ما مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود؛ یعنی سال 1359 که جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باکری بلافاصله پس از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا سه ماه و پس از سه ماه که تشریف آوردند، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.

هر چه به عنوان هدیه عروسی به ما دادند، جمع کردیم کنار هم. گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه». گفتم: «قبول» بردمشان در مغازه لوازم منزل فروشی. همه‌شان را دادم و ده، پانزده تا کلمن گرفتم برای جبهه.

شهید باکری پیشنهاد کردند که من به اهواز می‌روم. آیا تو با من می‌آیی؟ پس از موافقت با هم راهی اهواز شدیم.
چند ماه پیش از آغاز عملیات فتح‌المبین به اهواز رفتیم و نخستین عملیات که ما در اهواز بودیم عملیات فتح‌المبین بود. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بدر که آن عزیز شهید شد، من در همه مناطقی که لشکر عاشورا عملیات داشت، از این شهر به آن شهر، اسلام‌آباد، اهواز، یا دزفول همواره همراه این شهید بودم.

مهدی، حماسه می‌سازد

در عملیات فتح‌المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در كسب پیروزی‌ها موثر باشد. در این عملیات یكی از گردان‌ها در محاصره قرار گرفته بود كه ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از یك ماه در عملیات بیت‌المقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پیروزی لشكریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.

در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه كمر زخمی شد و با وجود جراحت‌هایی كه داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت كند.

در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در درون خاك عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصمم‌تر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌كرد.
در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشكر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش گسترده‌ای از خاك گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیك آزاد شد.

شهید باكری در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداكار، در انجام تكلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه‌جانبه‌ای را از خود نشان داد.

من کاری نمی‌کنم

او از خودش هیچ نمی‌گفت. نمونه خلوص بود. یک روز همسرش از او پرسید: این همه افراد جبهه می‌روند و می‌آیند و کلی درباره آن حرف می‌زنند، ولی شما اصلاً صحبت نمی‌کنید؛ با این همه مسئولیت سنگینی که داری، چرا حرف نمی‌زنی؟ ایشان گفتند: من که آنجا کاری نمی‌کنم. کارها را بسیجی‌ها می‌کنند.

مهدی می‌گفت: وقتی با بسیجی‌ها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌كنم. هر گاه خسته می‌شوم، پیش بسیجی‌ها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگی‌ام برطرف شود.
همه ما در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم، برای حفظ جان آنها اگر متحمل یك میلیون تومان هزینه ـ برای ساختن یك سنگر كه حافظ جان آنها باشد ـ بشویم، یك موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد.

همسرش تعریف می‌کند: او آنقدر به این بسیجی‌ها علاقه داشت که همواره از آنها به عنوان فرزند یاد می‌کردند و می‌گفتند این‌ها بچه‌های من هستند و هرکس که از بچه‌های لشکر شهید می‌شد، عکسش را به خانه می‌آورد و به دیوار اتاق نصب می‌کرد. اتاقش شده بود یک نمایشگاه عکس. وقتی که من مثلاً از بیرون می‌آمدم خانه. می‌دیدم که به این عکس شهدا خیره شده است و زیر لبش اشعاری را زمزمه می‌کند و چشمهایش پر از اشک است. می‌خواست گریه کند، ولی من که وارد اتاق می‌شدم صحنه عوض می‌شد.

در جبهه می‌مانم

در عملیات خیبر زمانی كه برادرش حمید، به درجه رفیع شهات رسید، با وجود علاقه خاصی كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید، یكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است.

او در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت: من به وصیت و آرزوی حمید كه باز كردن راه كربلا است، همچنان در جبهه‌ها می‌مانم و به خواست و راه شهید ادامه می‌دهم تا اسلام پیروز شود.
تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبهه‌ها، او را از حضور در تشییع پیكر پاك برادر و همرزمش كه سالها در كنارش بود بازداشت؛ برادری كه واقعا برادر بود؛ چه در روزهای سراسر خطر پیش از انقلاب و چه در جبهه‌های جنگ.
 
نمازهایش دیدنی بود

دوستان و همسنگرانش نقل می‌كنند: به همان میزان كه به انجام فرایض دینی مقید بود، نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می‌كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از كارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این كار سفارش می‌نمود.

برای شهادتم دعا کنید

بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در كالبد نا آرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودی به جمع آنان خواهد پیوست.
پانزده روز پیش از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‌بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفیق شهادت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است

بیانات شهید مهدی باکری ساعاتی در آستانه عملیات بدر خواندنی است. همان سخنرانی که او برای نیروهای لشکر ایراد کرد.

او گفت: هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

خدا را از یاد نبرید

مهدی در شب عملیات وضو می‌گیرد و همه گردان‌ها را یك یك از زیر قرآن عبور می‌دهد. مداوم توصیه می‌كند: برادران! خدا را از یاد نبرید. نام امام زمان(عج) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد. از پشت بی‌سیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تشویق می‌كند.

سرانجام... پرواز...

این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 25/11/63، به خاطر شرایط حساس عملیات، مثل همیشه، به خطرناكترین صحنه‌های كارزار وارد شد و در حالی كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزدیك هدایت می‌كرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك‌های دشمن تثبیت نماید، كه در نبردی دلیرانه، بر اثر برخورد تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیك گفت و به لقای معشوق نایل شد.
هنگامی كه پیكر مطهرش را از طریق آب‌های هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیكر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.
شهید باكری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده می‌دانست و تنها به لطف و كرم عمیم خداوند تبارك و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامه‌اش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهیدستم، خدایا قبولم كن.

بخش‌هایی از وصیتنامه سردار سرلشکر شهید مهدی باکری: عزیزانم‌! اگر شبانه‌روز شكرگزار خدا باشیم كه نعمت اسلام و امام را به بما عنایت فرموده‌، باز هم كم است‌. آگاه باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل‌، تنها چاره‌ساز ماست‌... ‌بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست‌.

همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید‌. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید‌. اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله ـ علیه السلام‌ ـ و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است‌. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان گونه تربیت كنید كه سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل ـ علیه السلام ـ برای اسلام بار بیایند‌.

دوستومدن بیر توهوه

بیر قوجاق گول باغلادیم   گوز یولدا قالدیم گلمدین

عطریوی گاه درد و غمدن گاه  گوللردن آلدیم گلمدین

 سن یوباندین اینتظاردن سولدی بیر بیر گوللریم  

تئز سولان گوللر کیمی سولدوم سارالدیم گلمدین

باغریما باسدیم سازی سنسیز دونن آخشام چاغی

آغلییب بیر آیریلیغ آهنگی چالدیم گلمدین

دونن آخشام چاغی بیر شیکسته فارس موغامینه واله ه قالاقالا قولاق آسیردیم او منی چوخ کووره تمیشدی

دومانلی داغلار ،آینه بولاغلار،چیسگین بیر هاوا ،نه دئیم کی منی آیری بیر عاله مه آپارمیشدی

دوسلارین آیریلیقی ،بیر ایدده نینده وفاسیزلیقی داها کونلومو هیجرانا ساری چکیب منی ائلدن اوبادان ،حسرته ساری یول یوندم گوستریردی

بو چاغدا ال تیلفونونه بیر میساژ یئتیشدی و من او نا باخیب اوستا کی شئری اوندان آلدیم

کووره لماقیم دوستلارین کووره لماقینن بیرله شیب و دردتلریمیز نئچه یئره بولوندو و منی هیجران دردی دای تکله مییب و بونا گوره ده بیر آز آیریلیق دردی آزالدی

دوسلاریمه عشق اولسون و همیشه شن یاشاسینلر

هر یئرده اولورسامدا دوستلاریمی من بوراخمایب و اونوده بیلمه رم ،اولار منیم موحتشم یاتیریمیمدیلر ،اولار منیم هووییه تیم و وارلیقیمدیلر ،اولارینن من شادم و اولارینن غملی

بئله کی دونیادا کی هئچ بیر دیاردا ده تک یاشاماق اولماز، آمما بیر دوستنن دونیا سنیندیر دونیا منیمدیر

عزیز دوستوم بیر قوجاق گولووی من اوزاق یولدان ایلییب و سنی ده باغریما باسیره م

گوللریز آچولسون باغچادا باغدا

خزان یئلی هئچ اوستونه اسمه سین

دوست یولوندا قاییم دوراخ سیزین تک

هیممه تیزی نامرد قلینج کسمه سین

من اوپوره م نرگیز گوللو دوستلاری

اونودمه ره م کئچنکی هوه سلری

قولاقیمدا یاشادیرم سسلری

سویله دوستلار دایانسین ته له سمه سین

25 بهمن 1390


هنر برخورد با آدم‌های غیرمنطقی

آیا شما کار و حرفه‌ای دارید که لازمه آن سر و کله زدن با طیف وسیعی از ارباب رجوع و مردم است؟ آیا شده که هنگام انجام این کار، با آدم‌های به کلی غیرمنطقی برخورد کنید که اعصابتان را به هم می‌ریزند؟ آیا گاهی مجبور می‌شوید که در میهمانی‌ها با یک آشنا یا فامیل دیدار کنید که حرف‌های عجیب و غریبی می‌زند که بر پایه هیچ استدلالی نیستند؟ آیا شما هم جزو کسانی هستید که وقتی می‌بینید کسی حرف‌هایش بر پایه استدلال‌های منطقی نیست و به طرز غیرمنطقی و غیرعقلایی فکر می‌کند و چیزهای بی‌ربط را به هم مربوط می‌کند، اصطلاحا جوش می‌آورید و در حالی که ذاتا آدم صبور و آرامی هستید، به یک دیگ بخار تبدیل می‌شوید؟!

چه بخواهیم و چه نخواهیم، در زندگی خود به صورت رو در رو یا از راه دور با چنین آدم‌هایی سر و کار داریم و مجبور به تحملشان می‌شویم. ما در قبال این افراد رویکردهای مختلفی انتخاب می‌کنیم. بسیاری از ماها یک رنج مداوم را بابت تحمل این افراد تحمل می‌کنند.

اما آیا دانش روانشناسی می‌تواند مقداری از رنج ما کم کند؟ واقعیت این است که فهم و مدیریت این قبیل آدم‌ها یک مهارت و هنر است که در طی سال‌ها، برخی‌ها به تدریج و به صورت تجربی کسی می‌کنند.

در حالی که در روانپزشکی و روانشناسی معیارهای بالینی برای تشخیص اختلالات شخصیتی مثل اختلال شخصیتی مرزی، ضداجتماعی و خودشیفتگی وجود دارد، در کمتر منبع یا دوره آموزشی به ما آموزش دیده می‌شود که چطور می‌توانیم در برخوردهای عادی روزانه یا کاری با این افراد، از ذهن و روانمان محافظت کنیم، طوری که خدشه‌ای به روحیه و عملکرد حرفه‌ای‌مان وارد نیاید.


در اینجا این آدم‌های غیرمنطقی را به دسته‌هایی تقسیم می‌کنم:

- آنهایی که نمی‌شود گفتگوی منطقی با آنها داست، آنها استاد پیچاندن و منحرف کردن موضوع گفتگو هستند، دست آخر هم به شما می‌گویند که خود شما مشکل دارید و توانایی ارتباطی و بحثتان پایین است!

- آنهایی که برداشت‌های اشتباه از حرف‌های شما می‌کنند.

- آنهایی که به هیچ حد و مرزی احترام نمی‌گذارند و از راه رفتن روی اعصاب شما لذت می‌برند.

- آنهایی که هیچگاه خودشان را جای شما نمی‌گذارند و از زاویه دید شما به قضایا نگاه نمی‌کنند. مثلا وقتی در مورد مشکلات کاری و مسئولیت‌هایتان با آنها صحبت می‌کنید یا در مورد محدودیت‌هایتان می‌گویید، هیچگاه شما را درک نمی‌کنند.

- آنهایی که به صورت زبانی یا احساسی از شما سوء‌استفاده می‌کنند.

- آنهایی که حقایق را دستکاری‌شده ابراز می‌کنند و آنهایی که دروغگو هستند.

- آنهایی که بعد از گفتگو به آنها همیشه متوجه جنبه‌های منفی زندگی‌تان یا ناکامی‌هایتان می‌شوید و پس از اتمام صحبت با آنها، افسرده می‌شوید و حس بدی نسبت به خودتان پیدا می‌کنید.

- آنهایی که با سکوت، نیشخند، یک جمله کنایه‌آمیز یا با استدلال‌های خیرمنطقی، دیوانه‌تان می‌کنند.

- آنهایی که ظاهر معصوم و پاکی به خود می‌گیرند، اما همیشه به صورت مخفی نقشه‌ها و مقاصدشان را به آهستگی دنبال می‌کنند و به شما ضربه می‌زنند.


در اینجا ۶ ترفند ساده برای مدیریت و برخورد با این آدم‌ها را می‌آورم.

۱ -تا جایی که ممکن است، کمتر با این افراد برخورد داشته باشید: این راه حل البته پاک کردن صورت مسئله است، اما به شدت کارا است! هیچ وقت در قابل این افراد مسیح پذیرای رنج نباشید، کاری برای خودتان بتراشید، حتی با کمی بی‌ادبی یا بی‌اعتنایی سر صحبت را با دیگری باز کنید.

۲ -حمله زیرکانه متقابل: اگر نمی‌توانید از شر شخص آزاردهنده راحت شوید و او بی‌و‌قفه در حال حمله کردن به شماست، کاری کنید که حواسش پرت شود و به فکر رود. اشتباه‌‌آمیزترین کار در قابل این افراد این است که بخواهید با گزاره‌های منطقی آنها را قانع کنید، زرنگ باشید و مثلا با یادآوری یک خاطره ناخوشایند یا موفقیت حرفه‌ای رقیب اصلی او یا یادآوری اینکه او می‌خواسته چه بشود و در عمل چیزی نشده، به کلی او را گیج کنید. البته باید هنرمند باشید و این کار را با خونسردی و در لفافه انجام بدهید، طوری که حتی خود شخص فکر کند، شما به صورت تصادفی موضوع را پیش کشیده‌اید و منظوری نداشته‌اید.

۳ -بعضی از آدم‌ها ذاتا بدذات نیستند، اما سیستم فکری‌شان قابل اصلاح نیست، پس هنگام گفتگو با آنها می‌توانید بحث را از یک روال منطقی به یک روال احساسی تبدیل کنید، مثلا وقتی نمی‌توانید به کارمند زیردست خودتان بفهمانید که از یک کار پرهیز کند و او حاضر به قبول اشتباه او نیست، بگویید که او چقدر آدم پاک‌نیتی است و اگر کاری که شما می‌خواهید، انجام ندهد، رقبای کاری او به سرعت از پیشی خواهند گرفت و آخر کار او و خانواده‌اش متضرر خواهند شد. در اینجا به جای اینکه به صورت مستقیم اشتباه بودن کار و یا تضاد آن با یک قانون مسلم کاری، به کارمند زیردست گوشزد شود، به ملایمت عواقب کارش به او نشان داده می‌شود. مهم نیست که او منطق شما را قبول نمی‌کند، مهم این است که شما به هدف خودتان رسیده‌اید.

۴ -زیاد و با حرارت صحبت نکنید، انرژی بی‌خود مصرف نکنید. کم و گزیده سخن بگویید. این کار ضمن اینکه باعث می‌شود انرژی شما حفظ شود، باعث می‌شود به شدت برای فرد غیرمنطقی، جذابیت کمتری پیدا کنید و دیگر هدف و سیبل او نباشید.

۵ -اشتباه نکنید! شما نمی‌توانید با همه تلاشتان شخص غیرمنطقی را به جاده منطق بیاورید، شما نمی‌توانید او را با زاویه دید خود آشنا کنید. پس آب در هاون نکوبید و شیوه دیگری انتخاب کنید.

۶ -شخص مورد نظر را در جمع گیر بیندازید! هنگام مکالمه دو نفره، شخص غیرمنطقی می‌تواند با استدلال‌های غیرمنطقی‌اش به شدت شما را آزار دهد، اما همین حرف‌های غیرمنطقی در جمع، مبدل به نقظه ضعف او می‌شوند و وقتی از هر سو شما مورد حمایت قرار بگیرید و شخص غیرمنطقی مورد حمله و استهزاء قرار بگیرد، دیگر جرأت هدف قرار دادن شما را پیدا نخواهد کرد.


شش موردی که گفتم ابزاری حمله و دفاع مناسبی برای شما در قابل افراد غیرمنطقی هستند، تجربه کاری چندساله‌ام کارایی این موارد را تأیید می‌کنند.

شما ممکن است خاطراتی در این مورد داشته باشید یا اینکه ترفندهای دیگری بشناسید. در این صورت در قسمت کامنت، این تجارب را با ما به اشتراک بگذارید.

تدوین از اکبرزاده با استفاده از مطالب رشته های مدیریت و روانشناسی

سخنان گهربار از بزرگان تاریخ

دوستی که شما را درک می کند شما را می سازد (رومن رولان)

ادم ها فقط در یک چیز مشترک اند:متفاوت بودن (رابرت زند)

تو شروع کن و کار خودش تمام خواهد شد (گوته)

اگر می خواهی برای حال و اینده مفید باشی از گذشته درس بگیر (ناپلئون)

دو چیز اندوه را از بین می برد یکی دیدار دوستان و دیگر سخن دانایان و عالمان (ارسطو)

اگر از انسان ارزو و خواب گرفته شود بیچاره ترین موجود روی زمین است (کانت)

اینده از ان کسانی است که به استقبالش می روند (فردریش نیچه)

احترام به خویشتن بالاترین نعمت است (البرت کامر)

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت ارند بهتر که سخن گویی تا دیگران خاموشت کنند (سقراط)

نزدیک ترین چیز ها مرگ و دور ترین چیز ها ارزو است (سقراط)

برای پرش های بلند گاهی لازم است چند قدم به عقب رویم (ارد بزرگ)

گاهی تنهایی توانایی به بار می اورد (ارد بزرگ)

در هر سرنوشتی راز و اندیشه ای نهفته است (ارد بزرگ)

ائل گولی

امروز هوا آفتابی ولی سرد بود من و دوستم ص.اس. با هم به ائل گولی رفته و تا آخرین ارتفاع در اختیار شهرداری صعود کردیم هوا صاف ،سرد ولی بسیار دلپذیر بود اندک جماعتی هم در این ارتفاعات مشغول کوهپیمائی بودند بعد از حدود دو ساعت راهپیمائی به دامنه کوه آمده و وارد محوطه ائل گولی شدیم حالا شما اسم قبلیش را بگوئید همان شاه گولی سابق،محلی که مثلا" مظفرالدین شاه در این مکان با صفا استراحت می کرده است راستی من وقتی خیلی کوچک بودم فکر نمی کردم که شاهان هم برای مکانهای اینچنینی هزینه می کنند درست است که برایش خودش این محل را ساخته بود ولی باز خدا پدر آقا مظفر را بیامرزد که به وراث اصلیش که مردم بوده اند این مجموعه را باقی گذاشته است  والا شهرداران تیزبین حتما" تقسیم و بفروش میرساندند

مردمی که در مسیر در رفت و آمد بودند با هم صحبت می کردند و گاهی به انتخابات هم اشاره ای داشتند و نظراتی هم می دادند که به نفع پور شور شدن آن نبود من هم درگوشی به راهیان کوه اشاره کرده و گفتم :بابا این شاید از نادرترین انتخابات باشد که تقریبا" نمایندگان واقعی جناح اصولگرا به مجلس می روند چرا ناشکری می کنید قدرش را بدانید حالا آمدیم مثلا" رئیس جمهور محترم اصلا" مثل سایر مصوبات مجلس هشتم تن به اجرای قوانین نداده و عده ای را راهی مجلس کرد چکار می توانستید بکنید پس جای شکرش باقی است

خلاصه بعد از سوار شدن به ماشین به مغازه سنگک پزی و یا داش بورون چورک ماغازاسی رفته و منتظر نوبت ماندیم در این میان شخصی که در نوبت بود گفت دیروز در قانشار نشسته بودم و تماشا می کردم ... فوری گفتم حاجی کمی آرام من کلمه قانشار را یادداشت کنم  که او هم لطف کرده لغات دیگر ترکی را برایمان هدیه کرد ما سپس به مغازه دیگری رفته و کمی گوجه و ... خریدیم و فروشنده گفت دیروز قیمتش 11000 ریال بود ولی امروز به 15000 ریال رسیده است و مشتریان هم در این رابطه تقصیر را به گردن دولت قیمت گذار انداخته و گلایه کردند و من هم دلداری داده و گفتم که استقلال کشور نیاز به استقامت امت دارد و مبادا با این مسایل کوچک دلگیر بشویم یکی هم حرف مرا تایید کرده و گفت آقا ما دیروز ماهواره ای را در مدار زمین قرار دادیم و این افتخار بزرگی است البته وقتی او هم از قیمتها سئوال کرد کمی آرام صحبت نموده و مشغول خرید شده و ما هم خداحافظی کرده و راهی منزل شدیم

هوا خیلی مناسب راهپیمائی است و امروزمان بدون آلودگی سپری خواهد شد

شبي با دوستان

شب گذشته در جمع دوستانم بودم جمع بسيار خوش فكر و دلسوز مردم.عده اي از آنها در زمينه ادبيات و شعر و عده ديگر در گروه  صنعتگران ، فنون و تخصصهاي مختلف فعال هستند

از هر دري سخن به ميان مي آمد برخي از دوستان براي تقويت فرهنگ عمومي و برخي ديگر در باب شعر و ادب سخن مي رانند و گاها" هم با ارائه چكيده افكارشان به صورت شعر، جمع را بهره مند مي ساختند هوا در حال بارش بود برف سرد و دانه دانه انسان را به ياد كوههاي سر به فلك كشيده قره داغ مي انداخت اوجاق محلي و به زبان شهري ها ،شومينه كه با مهندسي خاصي احداث شده بود همه را به وجد آورده بود اوجاقي كه انسان را به ياد روزگاران گذشته مي انداخت زماني كه مرحوم مادرم روي پييه هاي آن انواع غذاهاي لذيذ را مي پخت و به قول امروزي ها در سفره سرو مي كرد روزهاي سرد زمستان منطقه مردانقم كه در نقاط آخر ديزمار تاريخ ساز و سرزمين مردان بزرگ و اثرگذار واقع شده است بدون اريشته آشي ( آش رشته ) اصلا" نمي چسبيد وقتي داخل آن رب انار گول آبشا، قاطي مي كردند دل چسب تر مي شد و بقول اوزوموز : عجب ياپوشوردي

شبهاي زمستان كه طولاني تر بودند در منطقه ما صفاي بيشتري داشت و در آن شبها، داستانهاي مختلف محلي و ساير نقاط، نقل مي شد و بر و بچه ها هم با اشتياق ويژه اي به سرايندگان گوش فرا مي دادند آخ چه روزهاي بي درد سري بودند نه به انحراف فكري متهم مي شديم و نه زير پرچم جريان خاص قرار مي گرفتيم ما فقط تابع فرامين خانواده هائي بوديم كه هم اكنون بيش از هشتاد دانشگاهي در كشور و ساير نقاط دنيا پرورانده است آن زمان اگر تحصيل كرده دانشگاهي پيدا مي شد اصلا" در فكر سياست بازي و ... نبوده بلكه در محل داراي احترام مخصوصي بودند و مردم آنها را محترم شمرده و امين خود مي دانستند

خلاصه شب گذشته ولو اينكه من به ظاهر در ميان آن جمع بودم ولي دلم جاي ديگر بود برف مي باريد و امان خشكسالي را بريده بود و مهمانان در روي صندلي ها رميده بودند و علي رغم اينكه به ظاهر با جمع مراوداتي داشتند ولي گويي هر كدامش در فكر پرداخت مبالغ فيش هاي تعيين شده وسيله مامورين قيمت گذار بودند كه با كوچكترين اشتباه ارقام سر به آسمان مي زند محلي كه ما بوديم شهرك صنعتي مانندي بود كه عده كمي از صنعتگرانش در ميان ما بودند و وقتي سئوالي از وضع توليد و ... مي كردم سر به زير انداخته و مي گفتند منتظر فرامين دولت هستند تا شايد اوضاع بهتر شود با خودم مي گفتم كه وقتي همه چيز دولتي شد و اختيار همه در اختيار دولت قرار گرفت نتيجه بهتر از اين نمي شود از كانديداهاي شهر سئوال مي شد و حاضرين بي توجه از اين بحث رد مي شدند من در اين رابطه توضيحات را بيشتر كرده و آن ها را به بهتر شدن اوضاع بشارت داده و اميدوارشان ساختم و گفتم كه آينده در جهت توليد بهتر خواهد شد

خلاصه ببخشيد كه از جمع ادبي خود برايتان اوضاع توليد و دولتي بودن امور و غيره را ارائه دادم هر كجا باشيم اين مسايل از ما دست بردار نيست و با هر كه هم باشيم در اين رابطه مواردي متوجه ماها مي سازند چه انتظارشان بجا بوده باشد و چه ناوارد ،ولي آنچه برايم مهم است اين است كه مي توانند در حضورم مثبت و منفي را راحتتر بيان نمايند و اين يعني تكريم افكار عمومي

بارش برف همچنان ادامه داشت كه از هم خداحافظي كرده و راهي منازلمان شديم نمي دانم الآن در مناطق كوهستاني ديزمار قراداغ  چه خبر است آيا همان اوجاقهاي قديمي باز هم روشن و گرما بخش هستند و يا اينكه دهاتي هاي مودب ،بي توقع،جاده صاف كن ديگران،مولد،كم مصرف،ديندار،مهربان،دوستدار هم ديگر،امانتدار و امين ، باشرافت ،تلاشگر،همراز با طبيعت مان را در فضاي سرد و بي عاطفه قرار داده اند اميدوارم اقلا" اوجاقها سياست بازي نكرده و بر عهد خودشان وفادار مانده باشند

زيستن حق مردم است

این سروده را اگر خواندید لطفا" ذیلش را هم مرور فرمائید

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد :کهنه خالی می خرم

دست دوم ،جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه،خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه هست و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا" مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت: آقا سفره خالی می خرید؟

ظاهرا" این سروده از میرداود موسوی است

این شعر خیالی و یا رویائی و یا اینکه شاید واقعی را خوانده و متاثر شدم در کشورهای جهان سومی بویژه آفریقائی که متاسفانه مسلمان هم هستند از این مفاهیم که عملا" لمس میشود بیشتر مشاهده می گردد عفریت فقر در هر کجا که بال بگستراند نه اینکه سایه اش موجب دل خنکی مردم نمی شود برعکس موجبات از هم گسیختگی اساس خانواده و جامعه می شود

از این بابت که شاعر در شعرش آورده :دختر آن خانواده بی روسری بیرون رفته است نشان می دهد که نباید در کشور اسلامی بوده باشد چون رعایت حجاب از اوجب واجبات است و اگر در خانواده مسلمان اتفاق افتاده باشد شاید هم سنش پائین بوده است و یا اینکه خیلی دلهره و عجله داشته و نتوانسته رعایت مسئله شرعی نماید علی رغم اینکه رعایت حجاب و سایر شرایط دینی واجب است و منکر آنها نیستیم ولی این مسئله هم در این مورد وارد باشد که جناب ابوزر فرموده(اگر نمی فرمود هم اگرمشکلات استخوان سوز باشد احتمال داشتن گرفتاری محرز است) وقتی فقر از یک دری و یا پنجره ای وارد شود دین و اعتقاد از پنجره دیگر خارج خواهد شد

یعنی همچنین خانواده هائی بوده باشند که زندگی برایشان خیلی سخت شده باشد و پدر خانواده علیل و از کار افتاده باشد و فرزندانش هم یا کوچک باشند و یا محصل و یا اینکه شاید شغلی هم نبوده باشد و لذا نتوانند تامین معاش نمایند و بنیان خانواده در حال از هم پاشیدگی قرار گیرد در این راستا هرقدر قلم فرسائی شود باز کم است

ما در جهان هستی با این پدیده های زیاد مواجه شده و می شویم ولی آنچه اهمیت دارد این است که :

1-   اگر اینگونه انسانها در کشوری زندگی کنند(البته این چنین زیستن حیات نیست) که دارای منابع مادی ارزشمندی بوده باشند مثل برخی از کشورهای آفریقائی که دارای معادن خوبی است و مدیران کشور توان اداره اش را ندارند اینگونه زندگی کردن ،ظلم از جانب بی خردی سردمداران آن کشورهاست

2-   نه اگر در کشوری باشند که منابع خدادادی آن ضعیف بوده باشد و مدیرانشان نتوانند بسادگی معاش مردمشان را تامین نمایند در این راستا هم مواردی باید بررسی شود:

اولا" چرا مردم کشور ژاپن که تقریبا" کشورشان فاقد منابع غنی زیر زمینی است در آن همه رفاه و آسایش زندگی می کنند ؟

دوما" آیا در آفرینش خدشه وارد است ؟که نیست چون خداوند متعال اگر منابعی را که ما میشناسیم به اینگونه کشورها نداده است ولی عقل داده تا از منابع موجودشان برای بهتر زیستن بهره برده و مثل انسان و در شان انسان زندگی نمایند البته با افکار افرادی کاری ندارم که می گویند بشر فقط برای خوردن و خوابیدن نیامده است که باز باید عنایت داشته باشند که بدون داشتن امکانات اولیه زندگی ،هیچ کاری از انسان ساخته نیست اگر شک دارند به امکانات خانواده خودشان نظری بیندازند و دیگران را دعوت به آرامش و شکیبائی نفرمایند چون عاجز از هرگونه اقدام ،چاره ای جز صبر ندارد

من فقط به دو مورد اشاره کردم و می توان موارد بسیاری را در این بحث بر شمرد

انشاله در کشور ما همچو خانواده ای وجود ندارد والا هرگز نمی شود صبح را به پایان برد و مسلمان باقی ماند از طرف دیگر رئیس دولت هم یادآوری و تاکید کرده بودند که در کشور ما کسی نیست که به نان شبشان محتاج باشد انشاله که چنین باشد ولی لازم به یادآوری است که خداوند سبحان ما را نیافریده که فقط نان شبمان تامین شود چرا که بی بهره زیستن از این همه نعمات الهی بی توجهی به الطاف و عنایات خداوند متعال می باشد