خانه خاطره ها

ازچند ماه پیش، اخوی محترم پیگیر تعمیرات جزئی در خانه مان در مردانقم بودند خانه ای که صدها خاطره تلخ و شیرین در آن مدفون و بایگانی است و به محض زیارتش برایم زنده شده و مرا به ایام ماضی رهنمون می شوند

شب گذشته علی رغم همه نامهربانیهای صورت گرفته در چند روز اخیر، مجبورا" راهی دهمان شده و شب هنگام به منزل آقا سید حسینی رسیده و به استراحت پرداختیم برای یک خواب نیم بند ،داستانها گفته و شنیدیم و روایات مختلف را گوش فرا دادیم

خاطرات هر انسان برایش یک کتاب است مفاد این کتاب و دفتر برای هر انسانی معین و مشخص می باشد تعداد صفحاتش برای همگان یکسان نیست گهی کم تعداد و گاهی قطور می باشد

این کتاب خاطرات دارای متنی است و مرور این این متن برای هر کسی یاد آور مسایلی است که تکرارش دیگر مقدور نیست گاهی حزن انگیز است و گاهی شادی بخش ولی هرچه باشد مرورش بی نتیجه نیست من هم در همین راستا به مرور متون کتاب خاطراتم در وطنم می پردازم و هر از گاهی آئینه عبرتی برای دوستان و خوانندگان می باشد ولو اینکه کم بضاعت بوده باشد

صبح زود آماده حرکت به منزلمان شده و از اوتای باغچه تعدادی گچ سفید آورده و کف اتاقها را گچ خاک گرفتیم کوشک،ایچه ری ائو،اتاق ،قهوه خانه و ... برایم مثل یک پرده سینما بودند وقتی از پنچره به نهر وسط دهمان نظاره شدم به یاد روزگارانی افتادم که از آنجا به همسایگان و خانمهائی که برای شستن ظروف و لباس به آنجا می آمدند و مرا با مهر و محبت به حرف می کشیدند و مورد عطوفت و رافت مادرانه قرار می دادند نگاه می کردم وجب به وجب منازل برایم خاطره انگیز بود چرا که جای سینی برنجی سماور و قوری چینی ،استکانها و ... در ورودی اتاق برایم بسیارعجیب بود مادر مرحومم آنجا می نشست و برایمان چائی می ریخت و با صدای مهربانش ما را قرین لطف و مرحمت مادرانه می نمود

به کوشک(کشک) که وارد شدم باز به سوی اجاق رفته و فکر کردم باز هم دیگ مسی پر از آش دنلی شوروه سی، روی آن در حال پخته شدن است و من کنار نهره مادر نشسته ام تا برایم کمی کره تازه و آیران ارزانی بدارد آنقدر بهت زده بودم که یک بار هم مادرم را بی اختیار صدا کردم و بی خبر از اینکه جنازه اش هم در غربت آرمیده است و دیگر او صدایم را از این خانه جواب نخواهد داد

میزهای قطور موم کشی را دیدم که بی صاحب در گوشه ای از کوشک افتاده اند نه از ماشینهای موم کشی خبری است و نه از زمزمه اخوی بزرگ که در گرمای بهاران مشغول موم کشی و تحویل موم به مشتری می باشد امان از دست مشتری که روزی هم می آید که پدر آدم را در می آورد و آن همین روز است

گلیم های چروکیده و مندرس شده را در گوشه ای از کوشک دیدم که روزگاری برایشان هزینه هائی شده و پوزش را داده بودیم و امروز در به در به دنبال صاحبانش می گردند که گرد و خاکشان را بتکانند و زیر اندازش کنند و نوازشش دهند

درب کوشک هم کمی شکسته بود و برایش لالائی خوانده و معذرت خواهی کردم و قولش دادم که اگر از دستهائی بتوانم نجات یابم حتما" از نو می سازمش و برایش ناگفته هائی دارم که یقینا" اگر عمری باقی بود خواهم گفت و با هم درد دل خواهیم کرد اوهزاران بار برایم باز و بسته شده و مرا در قلب اتاق جای داده است

وارد اتاق "ایچه ری ائو" شدم آنجا واقعا" اتاق اندرونی ما بود 18 باب تاقچه و رف دارد به دقت ساخته و پرداخته شده اند در زوایای مختلفش جا گذاشته هائی را دیدم که مرا به گذشته ندا می داد  بویژه جای جمتای مدرسه ام را دیدم که گرد و خاک گرفته بود تمیزش کردم و با او خوش و بش نمودم از من دلگیر بود چرا که بیش 40 سال بود که هم صحبت نشده بودیم پیر هم شده ام و او همچنان در همان استراکچر زندگی می کند او برایم یک سنگ صبور است او می داند که من در همان اتاق چه نغمه هائی سروده ام و چه گریه های بی پدری داشته ام

دوباره وارد اتاق کنار نهر شدم و یک مسئله مرا حساس کرد و آن محل رختخواب مرحوم پدرم بود که شمایلی از آن در مقابل چشمانم مجسم شد و آن روزی بود که پدرم را سوار تابوتی کرده و از ما جدا ساختند و از آن روز هرگز زیارتش نکرده ام رو به رو وارد اتاق شدم و چون اشک در چشمان حلقه زده بود عقب عقب از آن خارج گردیدم تا دوستان و برادرم متوجه آن نشوند دوباره به ایوان خاطره ها باز گشته و از آنجا به کوه سر فراز آغاگمی نگریسته و اندکی از خاطره های خانه پدری فاصله گرفتم زندگی من پر فراز و نشیب بوده و چنین به نظر می رسد که با شرایط دشوارتری مواجه خواهد شد که شاید زیاد هم قابل تعریف نبوده باشد

قره داغ بهشت آذربایجان شرقی


قره داغ يا «ارسباران» نامي است كه امروزه به منطقه اي از آذربايجان که در ضلع جنوبی رود ارس و روبروی قره‌باغ هست قره‌داغ اطلاق مي شود. نام منطقه قره داغ در آثار جغرافيايي و تاريخي و مكاتبات رسمي اداري به صورت هاي گوناگون قره داغ، قراجه داغ، قرجه داغ و قرچه داغ آمده است كه عنوان قره داغ از همه شايعتر بوده.

از سال 1315 با سفر دوم رضا شاه به منطقه با هدف نظارت در چگونگي اسكان ايلات، نام تاريخي و مرسوم قره داغ به ارسباران تغيير داده شد و از آن پس در مكاتبات دولتي عنوان ارسباران رسميت يافت!(تابناک)

قره داغ را در محدوده امروزی گنجاندن، اقدامی در جهت کاستن از عظمت آن بوده و کم لطفی تلقی خواهد شد بر اساس نظرات مورخین و جهان گردان ریز بین و واقع گرا ،این منطقه از دریای خزر شروع و تا منطقه بالکان ادامه دارد و سرزمین بسیار بزرگ،وسیع و کهن می باشد ولو  ارسباران به خاطر اینکه دامنه های قره داغ به رودخانه ارس منتهی می شود به آن مشهور گشته و نامی انحرافی برای فراموش شدن منطقه تاریخ آفرین قره داغ است باز نمی تواند شامل همه محال قره داغ گردد و لذا قره داغ نامی آشنا بوده و به لحاظ داشتن مردانی بزرگ و علمای مورد احترام ،همیشه در سر ایران دارای حرمت و جایگاه ویژه بوده و خواهد بود اگر تاریخ مشروطیت ایران زمین بر ستار خان افتخار می کند بایستی این شهرت و راد مردی را مدیون قره داغ بوده باشد چرا که این شیر نام آور پرورش یافته این سرزمین تاریخ ساز می باشد(نگارنده)


تصویر اول مربوط به قلعه بابک خرمدین هست



تصویر دوم کمپ قلعه درسی


تصویر چهارم یه سد هستش که یخ زده



و همون سد در فصل بهار



تصویر ششم مربوط به سد بزرگ خداآفرین


آبشار گلوسنگ


پل تاریخی خداآفرین در مرز ایران و آذربایجان


رود بزرگ ارس


جنگل های سرسبز منطقه



گل بنفشه وحشی


پل خدا آفرین

مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!

پانزده روز پیش از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شده و با تضرع از آقا علی‌ بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفیق شهادت را نصیبش کند و سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.
کد خبر: ۲۲۶۵۵۱
تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۷:۳۴

  25 بهمن، سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشوراست؛ سرداری که به بسیجی بودنش افتخار می‌کرد. او علمدار سپاه اسلام بود که همانند علمدار قهرمان کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع‌) داغ برادر دید و سپس خود به شهادت رسید.

مهدی، افتخار خداوند  شد 

از سی ام فروردین 1339 تا 25 بهمن سال 1363 دوران مقدس و شگفتی بود که بار دیگر خداوند به یکی از بهترین بندگان خویش مباهات کند و برای چندمین بار، فرشتگان خویش را مورد خطاب قرار دهد که «انی اعلم ما لا تعلمون».

مهدی افتخار خداوند شد؛ بنده‌ای که فرشتگان را به حیرت واداشت.

او در یکی از نوشته‌هایش آورده بود: خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت.
مهدی پاک بود همچون آب و مهربان همانند نسیم. در هوای کمال می‌رویید. در فضای مسجد وقرآن قد می‌کشید.

روزی که مهدی کوچک اشک ریخت

به درمان درد مستمندان می‌اندیشید. ستم را طاقت نمی‌آورد. روزی از مدرسه به خانه می‌آید، در حالی كه گونه‌ها و دست‌های سرخ و كبودش، حكایت از عمق سرمایی می‌كند كه در جانش رسوخ كرده است‌. پدرش همان شب تصمیم می‌گیرد كه پالتویی برایش تهیه كند‌. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می‌رود‌. غروب كه از مدرسه برمی‌گردد با شدت ناراحتی‌، پالتو را به گوشه اطاق می‌افكند‌. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او می‌نگرند، و مهدی در حالی كه اشك از دیدگانش جاری است‌، می‌گوید: چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالی‌كه دوست بغل‌دستی من در كنارم از سرما بلرزد؟

من هم با مهدی به جنوب رفتم

 در برابر ظلم ایستاد. در دوره سربازی با پیروی از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره)‌ ـ در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود ـ از پادگان فرار و مخفیانه زندگی كرد. از راه نورانی امام و رهبرش دست نکشید و تا صبح پیروزی نهضت از پای ننشست. با هجوم دشمن متجاوز همانند کوه ایستاد و دیگران را به ایستادن فراخواند و حتی مهر همسر و فرزند و خانواده او را از فداکاری باز نداشت.

همسرش می‌گوید: ازدواج ما مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود؛ یعنی سال 1359 که جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باکری بلافاصله پس از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا سه ماه و پس از سه ماه که تشریف آوردند، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.

هر چه به عنوان هدیه عروسی به ما دادند، جمع کردیم کنار هم. گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه». گفتم: «قبول» بردمشان در مغازه لوازم منزل فروشی. همه‌شان را دادم و ده، پانزده تا کلمن گرفتم برای جبهه.

شهید باکری پیشنهاد کردند که من به اهواز می‌روم. آیا تو با من می‌آیی؟ پس از موافقت با هم راهی اهواز شدیم.
چند ماه پیش از آغاز عملیات فتح‌المبین به اهواز رفتیم و نخستین عملیات که ما در اهواز بودیم عملیات فتح‌المبین بود. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بدر که آن عزیز شهید شد، من در همه مناطقی که لشکر عاشورا عملیات داشت، از این شهر به آن شهر، اسلام‌آباد، اهواز، یا دزفول همواره همراه این شهید بودم.

مهدی، حماسه می‌سازد

در عملیات فتح‌المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در كسب پیروزی‌ها موثر باشد. در این عملیات یكی از گردان‌ها در محاصره قرار گرفته بود كه ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از یك ماه در عملیات بیت‌المقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پیروزی لشكریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.

در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه كمر زخمی شد و با وجود جراحت‌هایی كه داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت كند.

در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در درون خاك عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصمم‌تر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌كرد.
در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشكر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش گسترده‌ای از خاك گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیك آزاد شد.

شهید باكری در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداكار، در انجام تكلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه‌جانبه‌ای را از خود نشان داد.

من کاری نمی‌کنم

او از خودش هیچ نمی‌گفت. نمونه خلوص بود. یک روز همسرش از او پرسید: این همه افراد جبهه می‌روند و می‌آیند و کلی درباره آن حرف می‌زنند، ولی شما اصلاً صحبت نمی‌کنید؛ با این همه مسئولیت سنگینی که داری، چرا حرف نمی‌زنی؟ ایشان گفتند: من که آنجا کاری نمی‌کنم. کارها را بسیجی‌ها می‌کنند.

مهدی می‌گفت: وقتی با بسیجی‌ها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌كنم. هر گاه خسته می‌شوم، پیش بسیجی‌ها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگی‌ام برطرف شود.
همه ما در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم، برای حفظ جان آنها اگر متحمل یك میلیون تومان هزینه ـ برای ساختن یك سنگر كه حافظ جان آنها باشد ـ بشویم، یك موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد.

همسرش تعریف می‌کند: او آنقدر به این بسیجی‌ها علاقه داشت که همواره از آنها به عنوان فرزند یاد می‌کردند و می‌گفتند این‌ها بچه‌های من هستند و هرکس که از بچه‌های لشکر شهید می‌شد، عکسش را به خانه می‌آورد و به دیوار اتاق نصب می‌کرد. اتاقش شده بود یک نمایشگاه عکس. وقتی که من مثلاً از بیرون می‌آمدم خانه. می‌دیدم که به این عکس شهدا خیره شده است و زیر لبش اشعاری را زمزمه می‌کند و چشمهایش پر از اشک است. می‌خواست گریه کند، ولی من که وارد اتاق می‌شدم صحنه عوض می‌شد.

در جبهه می‌مانم

در عملیات خیبر زمانی كه برادرش حمید، به درجه رفیع شهات رسید، با وجود علاقه خاصی كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید، یكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است.

او در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت: من به وصیت و آرزوی حمید كه باز كردن راه كربلا است، همچنان در جبهه‌ها می‌مانم و به خواست و راه شهید ادامه می‌دهم تا اسلام پیروز شود.
تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبهه‌ها، او را از حضور در تشییع پیكر پاك برادر و همرزمش كه سالها در كنارش بود بازداشت؛ برادری كه واقعا برادر بود؛ چه در روزهای سراسر خطر پیش از انقلاب و چه در جبهه‌های جنگ.
 
نمازهایش دیدنی بود

دوستان و همسنگرانش نقل می‌كنند: به همان میزان كه به انجام فرایض دینی مقید بود، نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می‌كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از كارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این كار سفارش می‌نمود.

برای شهادتم دعا کنید

بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در كالبد نا آرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودی به جمع آنان خواهد پیوست.
پانزده روز پیش از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‌بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفیق شهادت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است

بیانات شهید مهدی باکری ساعاتی در آستانه عملیات بدر خواندنی است. همان سخنرانی که او برای نیروهای لشکر ایراد کرد.

او گفت: هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

خدا را از یاد نبرید

مهدی در شب عملیات وضو می‌گیرد و همه گردان‌ها را یك یك از زیر قرآن عبور می‌دهد. مداوم توصیه می‌كند: برادران! خدا را از یاد نبرید. نام امام زمان(عج) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد. از پشت بی‌سیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تشویق می‌كند.

سرانجام... پرواز...

این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 25/11/63، به خاطر شرایط حساس عملیات، مثل همیشه، به خطرناكترین صحنه‌های كارزار وارد شد و در حالی كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزدیك هدایت می‌كرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك‌های دشمن تثبیت نماید، كه در نبردی دلیرانه، بر اثر برخورد تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیك گفت و به لقای معشوق نایل شد.
هنگامی كه پیكر مطهرش را از طریق آب‌های هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیكر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.
شهید باكری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده می‌دانست و تنها به لطف و كرم عمیم خداوند تبارك و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامه‌اش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهیدستم، خدایا قبولم كن.

بخش‌هایی از وصیتنامه سردار سرلشکر شهید مهدی باکری: عزیزانم‌! اگر شبانه‌روز شكرگزار خدا باشیم كه نعمت اسلام و امام را به بما عنایت فرموده‌، باز هم كم است‌. آگاه باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل‌، تنها چاره‌ساز ماست‌... ‌بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست‌.

همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید‌. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید‌. اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله ـ علیه السلام‌ ـ و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است‌. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان گونه تربیت كنید كه سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل ـ علیه السلام ـ برای اسلام بار بیایند‌.

نگاهي مختصر به مردانقم (2)

رودهاي مردانقم:

در اين روستا سه رودخانه جريان داشته و بعد از مشروب ساختن باغات منطقه به رود بزرگ ارس و يا آراز مي ريزند كه عبارتند از :

أ‌-                    رود تي تيTi Ti) ) كه از روستاي خانقاه و كوهاي تي تي  و ساري بلاغ سرچشمه مي گيرد كه اغلب پوشيده از جنگل بوده و طولش بيش از 10 كيلومتر مي باشد

ب‌-                 رود تيروان   (Tirvan)كه از روستاهاي خايلار(واقع در اراضي مردانقم) ،تيروان ،اوجاقكندي،دينه ور،قاشوقچي سرچشمه گرفته و بخشهاي جنوبي،غربي و جنوب شرقي آن پوشيده از جنگلهاي بكر مي باشد و طول آن بيش از 18 كيلومتر است

ت‌-                رود ونستان(Vanistan)  كه از روستاهاي ونستان ،ملك طالش ،كهنه خايلار(واقع در اراضي مردانقم) و بخشي از اراضي كرينگان سرچشمه مي گيرد طول اين رود به بيش از 25 كيلومتر مي رسد و پر آب تر از دو رود قبلي مي باشد

حال دره هاي تشكيل دهنده هر سه رود را بررسي مي كنيم:

رود ونستان :

از طرف روستا در سمت راست اين رود از دره هاي خرمان دره سي، محمد تقي دره سي ، مشهدي جعفر دره سي ، درئي به دره ،جبار دره سي،تمبكلي دره سي،جعفر دره سي ، اوشقوز دره سي،كولوز دره سي و از سمت چپ از دره هاي كربلاي عظيم دره سي ،شاه علي دره سي،وييان دره سي،اوجاق دره سي(حق وئردي چشمه سي،جيرتي دوز)، كاغ دره سي(ساري نوو چشمه سي، خزازلي و قياقلي يوردلري) و جاني دره سي تشكيل يافته است

رود تيروان :

سمت راست از طرف روستا از دره هاي بهلول دره سي،سليم دره سي،هاشيم دره سي(يانيق و ساري ليق هم در همين دره واقع است)،قرانليق دره سي،خايلار دره سي،هولون دره سي و ازسمت چپ دره هاي حسين علي دره سي، گمي دره سي يا سولو دره سي،خانگاه دره سي(پامباجور يوردي )،رضا داشي دره سي،نعمت دره سي،تئل دره سي(ككيللي داش وغار هم در اين دره وجود دارد)،ايري سويود دره سي، سولو دره سي،اينجيرلي دره سي، كومار و سولطان علي سويو تشكيل يافته است

رود تي تي :

از طرف روستا و سمت راست از دره هاي رضا داشي ،بايرام دره سي،قوربان دره سي،كيچيك دره سي(كوچري يوردي در اين دره است )،بامبي دره سي،پامباجور دره سي،داش دوشر دره سي و از سمت چپ از دره هاي رضا دره سي،حسينقلي دره سي (مناطق بالا دوز و بويوك دوزدر اين منطقه است)،ملك دره سي(اريكلي دوز و مسير حمل و نقل روستا به مناظق كوهستان از اين طريق است)،كافتاران دره سي(بره يئري در اين دره است)،ممد باغير دره سي،خيرده دره(بره يئري و آرزومان داشي در اين جا قرار دارد) ،تي تي دره سي (تي تي نين كند يئري در اين منطقه است)،تي ري ديل(Tiridil) دره سي،تارقولو باغچه سي و علي قولو باغچه سي تشكليل يافته است

 

مناطقي كه در مردانقم داراي معاني و تاريخ مي باشند:

قلعه مردانقم – بالا خانوم دره سي- پيري دره سي – حامام دره سي – حسين علي بيتدنن- حووض- تورشن – امام علي دره سي – رجب دوزو – گيرده كلله – موموكونئيي – ملك ياتاقي- توتلوق- چينارلي- قره چي چشمه سي – گول چشمه – هزرگه Hazarga)) – سرداب(يا به نام اورارتو ساردور اول، در قرن 9 قبل از ميلاد  است، و يا ساردور يا سَردور دوّم از پادشاهان اورارتو ( هزاره اول قبل از میلاد بوده و يا به خاطر اينكه داراي آب خنك و هواي مناسب بوده و سردآب ناميده شده است و يا ...) – كولوز- پيياوه لي – مهري – اولي و يا اووري اوستو- پير آردوج – بتلر و يا بندلر(جاده منتهي به سرداب) – اوزون دره – مورشود آنباري- - شيويدلي دوز- خدي و يا خديو مزاري- كرم زمي سي – جولا داشي- قوروق ديرسه يي – آغاگمي

از طرف روستاي كاواني : هون دره سي – تاش تئيي – خيرده دوز- بويوك دوز- حاج اسماعيل زمي سي – قيزيل گول گوزه يي

در منطقه ونستان چائي :

اوتوراق داشي – چققي ديرسه يي – توتلوق- معدن گونئيي – خيرده ده وه بوينو- بويوك ده وه بوينو

مسر جاده ترابري مردانقم و ازومدول:

كوپ گديگي – قزه دوز- تك خرمان – قوشا خرمانلار- چئشده منزل- سبد گئچمز- كهنه خايلار- اوش داروانا – ساري باشي– آرمودلو – كلكلو

مسير تيروان چائي : تئل داشي – قوزولو دره – گونئي تيروان- علي داشي

ادامه دارد....